توی این چند روزه کلی برف اومد میدونید چرا ؟ چون چند تا از بچه ها وقتی تازه هوا گرم شده بود نیمه آستین پوشیده بودند بعد یه دفعه خدا فکر کرد این مردم که ظرفیت هوای گرم رو ندارند به ابرا دستور داد ببارند اونا هم باریدند و باریدند و باریدند تا همه جا یخ زد گردنه ها بسته شد ولی قیافه اون برف به همه چیز میخورد الا به برف ....
چرا ایران را دوست داریم ؟
راستی چرا ایران رو دوست داریم به این سوال فلسفی فکر کردین :
مطئناٌ برای مشکلاتش که نیست ماشاالله از انگشت هر کدوم از ماها ده تا مشکل میباره
یا نه به خاطر گرونی هاش؟ یا به خاطر بد بختی های مردمش ؟یا فقرش؟ که مردم رو تا خرخره برده تو گِل به خاطر اینترنت ؟ برای بیکاری؟ برای بی سوادی؟ برای مدرک پولی؟ برای دانشگاه های پولی ؟ برای کنکور دانشگاه هاش ؟ برای جووناش که از اینترنت فقط چت بلدنند ؟ برای سرعت مزخرف اینترنت برای موبایل های رله ای برای دخترای فراریش برای ..................
چی برای غیرت ( شوخی می کنید) غیرت !!!! غیرت کدوم غیرت ؟ غیرتی که هیچکدوم ما حاضر نیستم برای این همه بد بختی که داریم خوش غیرتی کنیم خوش غیرت . ها چی شد موندی کجایی الان کجایی بگو کجایی تا همونجا باشم بگو چیکار میکنی تا همون کارو کنم بگو چیکار کنیم تا همون کارو کنیم بگو دیگه بگو که بد بختیم بگو که بیکاریم بگو .... باز که ساکتی لااقل بگو که چرا ایران ؟ منتظرتم جوابمو بدی جوابتو پای همین نوشته میخوام ببینم تو که ایران رو دوست داری
در پاسخ به ستون (( بر ضد وبلاگ نویسی )) روزنامه تفاهم شماره سه نوشته دکتر داریوش آشوری:
چیز زیادی برای گفتن ندارم این جمله شما مرا یاد چیزی انداخت (( مرا دم کارهایی است در خور توانمندی های بسیار بالاتر ایشان که جایش در وبلاگ نیست )) که پاسخش را فرنوش بابایی در ستون بالاتر داده اند .
پروفسور حسابی روزی خطاب به فرزندش دکتر ایرج حسابی در مورد این سوال که چرا والدین میگویند فرزندان ما را درک نمی کنند و فرزندان هم میگویند والدین ما را درک نمی کنند ، فرمودند : والدین آن قدر از فرزندان فاصله میگیرند و انها را به حال خود رها میگذارند که وقتی برمی گردند می بینند خیلی دیر شده .
حال شما آن قدر به دوات و جوهر و کاغذ چسبیده اید که این چیز ها برایتان بچه گانه به نظر می آید .
(( هو چقدر سخت حرف زدم ))
لازم نیست من راجع به پیمان هوشمند زاده چیزی بگم خودتون داستانشو بخونید و حض کنید:
در را باز میکنی ، چراغ خاموش است ، روشنش می کنی ، کیفت را می گذاری زمین و سریع کفش ها ار در می آوری و می روی به سمت مبلی که همیشه می نشیند .
دست می کشی هنوز گرم است همین حالا رفته همین حالا که صدای ماشین را شنیده تا برسی بالا تلویزیون را خاموش کرده و رفته توی اتاق . تلویزیون را روشن می کنی وقتی اوضاع عادی بوده صدا را روی شماره ده می گذاشتی حالا می آوری روی نه که خیالت راحت باشد . برمی گردی به سمت آشپزخانه کلید چراغهای کوچک را می زنی یکی شان سوخته ، در یخچال را باز می کنی، فکر می کنی چه می خواهی ؟ می گویی : هیچی و در را می بندی می آیی بیرون ، کتت را در می آوری و می اندازی روی مبل بعد برمی گردی و برش میداری و آویزان می کنی به چوب رختی ، به خاک گلدان که اسمش را گذاشته اید امیر و دست می کشی خشک است ، خاک او را امتحان می کنی دستت گلی می شود می روی به سمت شیر آب را باز می کنی ، آب گرم سریع می رسد ، جوش است . خیلی وقت است که خانه است ولی چه قدر ؟ همان طور که دستت را می شویی به خودت می گویی حواست باشد در توالت را ببندی که شر به پا نشود ، حواست باشد حوله را با خود نبری ، چراغ را خاموش کنی ، شیر را سفت کنی ، می آیی بیرون و می روی دنبال زیر سیگاری ای که روی میز جلوی تلویزیون است ، فیلتر ها را می شماری بیشتر از سه ساعت است که رسیده ، در اتاق خواب بسته و چراغ مطالعه روشن روی گاز را نگاه می کنی از غذا خبری نیست . توی ظرف شویی چیزی نیست ، ظرف ها را نگاه می کنی به یکی از بشقاب ها هنوز قطره های آب هست دستت را می گذاری روی گاز کمی داغ است یک ربع بیشتر بوده ، می روی به سمت یخچال در را باز می کنی . همین طور خیره نگاه می کنی فکر می کنی چه می خواهی ؟ می گویی هیچی و در را می بندی .
از آنجایی که از قدیم گفته اند هر گردی گردو نیست و شکر مازندران وشکر هندوستان هر دوشیرین است ولی این کجا و آن کجا و باز از همان جا ( از کجا ؟ )
که میگن ماهی رو هر وقت از آب بگیری کیلو سه هزار تومنه ، ما ( دقیقا٬ ما ! ) تصمیم گرفته ایم یک خوابگرد ۲ باشیم .
آقای سید رضا شکر اللهی هم اگر دعوا دارند یک جایی بیرون از شهر قرار میذاریم و با موتور ریسر من که پدرم برای من با قسط و کلی بدبختی به قیمت ۴۰۰ هزار تومان خریده به صورت مسالمت آمیز دو ترکه سوار می شویم و از آنجا برای خانه ما پرتغال میخریم و بعد با هم می رویم طرف مزرعه ای که تازه کدخدا علی همساده چراغ علی شخم زده وقرار است پاییز گندم بکارد وبتواند اواخر دو فصل بعد برداشت کند و به اتحادیه بفروشد و بتواند قسطش را بدهد و با بقیه اش کلی خرید کند و اگر بقیه ای ماند با آن یک موتور ریسر مثل موتور من بخرد تا پسرش در یک روز زمستانی برود سراغ یک ماهی قرمز و کلی وراجی کند و سرش را به درد آورد و بعد از آنجا مثل من با آقای شکر اللهی برویم توی مزرعه شخم زده چراغ علی دعوا چاقو کشی ( واز اینا ) البته من چاقو کشی بلد نیستم .
من توصیه میکنم قبل از دعوا آقای شکر اللهی بروند کتاب تساهل (... )را یک بار دیگر از قفسه در بیاورند ( آره همون جا ردیف دوم سمت چپ آخرین کتاب ) ویک بار دیگر دوره کنند شاید که فرجی شود وایشان در حکم جزای من تخفیف دهند البته با پرداخت پول بیشتر از طرف من ! .
و باز ( باز ! ) توصیه می کنم آقای شکر اللهی نروید و طرح شکایت نکنید چون خودتان از این کاغذ بازی ها خبر دارید و من فکر میکنم با fair play می توانیم به توافق برسیم ( همین جوری ) و می بینید که نزدیک انتخابات است وکسی فرصت پرداختن به این مسائل را ندارد و با این شکایتی که این یارو ( بی ادب ! ) ابراهیم نبوی از یکی از قاضی ها کرده بعید می دانم با همان کاغذ بازی هایی که گفتم حالا حالاها به نتیجه برسید البته من یه دوستی توی دادگستری دارم و سفارش شما را میکنم ولی خوب مگه پسر عمه رضا را یادتان نیست همین دو سال قبل تصادف کرد و دو نفر کشته شدند و دیدید که نامه رضایت خانواده مقتولین دو سال بعد به دست رضا رسید .
خلاصه ( بابا خلاصه ! ) ار ما گفتن از شما هم نشنوفتن .


